ادبستان

تو آمدی

  • پرینت
امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

به نام او که آمد...

 

مهناز مانده

 

باز،بستم چشمانم را؛ اما

اما این بار چشمان بسته ام خاموش نبود،

دنیایم تاریک نشد!

همه نور بود و روشن

 

بستم چشمانم را و

باز شد چشمه وجودم

به گستردگی بودنت...

 

تو آمدی و در را گشودم

و بسته شد همه درهای تاریکی

...

 

دیدمت و باختم

دین و دل را به یک دیدن!

و رها شدم

     از همه بودنی ها و نماندنی ها ...

 

تو آمدی تا پر کشم

از دیار منِ «من»

و پر شوم از بودن تو...

 

دیدمت و دیگر ندیدم دیدنی ها را

هست شدند همه نیستی ها

و نیست شدند همه هستی ها

 

آمدی و . . .

راستی!

تو کی آمدی؟!

زمانی که ثانیه نبود؟

یا

زمانی که "من" ی نبود؟

یا شاید،

زمانی  که" زمان" نبود...؟ 

 

آمدی و

آمدنت زنده کرد یاد بودنت را

یادی که ز خاطر رفته بود. . .

 

حال بمان!

بمان تا به یاد آورم عهدمان را

عهدی که بستیم

                                        در زمان بی زمانی . .

Buzz it!Digg it!Share in FacebookTweet it!

0
Powered by www.mahsanco.ir