فقط با این آدرس وارد سایت شوید

آدرس اصلی 
سايت سايمنتولوژي - فرادرماني
WWW.ERFANEKEIHANI.COM

مقالات سایت

زندگی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

       مدتی است که خاطراتی را از گذشته به یاد می آورم . خاطراتی که زیر گرد و غبار گذشت سالهای عمر به

فراموشی سپرده شده و یا به ندرت به یاد می آیند . اول فکر می کردم که چون ذهن به هم ریخته ام به لطف شبکه ی شعور کیهانی

در حال سر و سامان گرفتن است ، یاد آوری این خاطرات نیز امری  طبیعی است . اما بعد متوجه شدم که قضیه مهمتر از این

حرفهاست و باید از این خاطرات نتیجه ای بگیرم که در مورد آن هم صحبت می کنم .
    فکر می کنم ده یازده ساله بودم که پاشنه ی در تنها کتابخانه ی شهر را از جا در آوردم . بیشتر اوقات تابستانم را آنجا

می گذراندم . مسوول کتابخانه به من پیشنهاد کرد که کار کتابداری را به عهده بگیرم . بیچاره فکر می کرد که کارگری بی مزد

و مواجب گیر آورده و کلی بابت این قضیه خوشحال بود. اما نمی دانست که بهترین لحظات زندگیم را به من هدیه داده است .

من و 10000 جلد کتاب ، تنهای تنها . مثل دیوانه ها بین کتابها می گشتم و دست آخر با ده پانزده جلد کتاب بین قفسه ها می نشستم

. می خواستم همه را با هم بخوانم . این فرصتی بود برای من تا کتابهایی را که همیشه آرزوی خواندنشان را داشتم (و هیچ

وقت پولی برای خریدشان نداشتم) بخوانم . تنها کتابخانه ی شهر کوچک ما ، دریچه ای بود برای من تا جهان پهناور را اندکی

بشناسم . علاقه ی عجیبی به رمان داشتم و با آنها زندگی می کردم . سمفونی مردگان را بهترین کتاب ایرانی می دانستم . اما

چند وقت بعد کلیدر همه ی رده بندی هایم را به هم ریخت و چنان تاثیری بر من گذاشت که سالها بعداسم دخترم را ، اسم شخصیت

اول زن کتاب - مارال - گذاشتم . کلیدر را بارها به عشق ستار خواندم و این کتاب را چند بار به عنوان ارزشمندترین هدیه

به دوستانم بخشیدم .
    زندگیم شامل لذتهایی می شد که کتاب خواندن یکی از بهترین آنها بود . هرگز پایانی برای آنها متصور نبودم . رفیق

بازی ، کوه رفتن ، گوش دادن به موسیقی ، ... . اما زندگی دو رو داشت که دیدن روی دوم آن زیاد طول نکشید .
    گذراندن دوره ی دانشجویی در تهران ، تضاد را با تمام قوا به رخم کشید . اولین تضاد را در مینی بوسهای خط سید

خندان- مینی سیتی متوجه شدم . تضاد طبقاتی . خیابان پاسداران را در حالی طی می کردم که آویزان از میله ی مینی بوس ،

سعی می کردم اسم ماشینهای عجیب و غریبی را که از خیایان رد می شدند یاد بگیرم . عجیب اینکه می دیدم بعضی از آدمها با

همه چیزهایی که دارند ، باز هم زندگی خوبی ندارند . و بعد دیدم که وضع آنهایی هم که ندارند خیلی بهتر نیست . یک شب سر

زده رفتم خانه ی چند تا از بچه ها . خانه ای دانشجویی . زیرزمینی کثیف که چند قسمت شده بود و هر قسمتش در تصاحب

چند نفر . سعی می کرند چیزی را از من پنهان کنند که بالاخره فهمیدم موضوع از چه قرار است . بعد از دو شب تلاش ، یک

صندوق صدقات را از جا کنده و با خود به خانه آورده بودند . حاصل دو شب تلاششان ، چیزی حدود هزار و پانصد تومان پول

خرد بود . بعد آهن پاره های صندوق را داخل پارچه ی سفیدی پوشاندند و مثل یک جنازه توی رودخانه انداختند . با همه ی

نداری ، تصور چنین کاری هم پشتم را می لرزاند .
    دوران سربازی هم دوران چندان خوشایندی نبود . یک شب با اتوبوس به پادگان بر می گشتم . در تمام طول مسیر

آرزو می کردم که تصادف کنیم و هرگز پایم به پادگان نرسد . آنروزها فکر می کردم که اجباری چه اسم با مسمایی است برای

سربازی . یکی از دوستان دوره ی آموزشی شعرکی گفت که بعد از مدتها تازه یادم افتاده ، نمی دانم مال خودش بود یا نه : بچه

ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی می میرند .
    اولین تجربه ی کاریم پر بود از تنش و استرس . دولت آبادی در کلیدر به این قضیه اشاره می کند که اکثر آدمها به جای

اینکه در مقابل کسانی که به آنها ظلم می کنند بایستند ، عاشق سینه چاکش می شوند و به همین خاطر است که می بینیم در روستایی

چند نفر به جان هم افتاده اند به خاطر اینکه یکیشان به خر ارباب دیگری توهین کرده . وضعیت شرکتی که در آن کار می کردم

همین طوری بود . همکارانت به خاطر هیچ و پوچ چنان بلایی سرت می آوردند که انگار با تو پدر کشتگی دارند . بعد می

فهمیدی که همه ی اینها به تحریک مدیر کارخانه بوده و به خاطر اینکه مثلا یک روز نظری بر خلاف نظر مدیر محترم داده ای . با

اینکه به خاطر علاقه به کار ، آچار فرانسه ی شرکت بودم و همه کار می کردم ، دست آخر دو ماه اخراج شدم . علت اخراج هم

جالب بود . به عنوان مسوول کنترل کیفیت ، قطعات ضایعاتی را جدا کرده بودم ولی روزی که قرار بود قطعات را ارسال کنیم ،

به دستور مدیر کارخانه همه ی قطعات سالم و ضایعاتی را با هم فرستادیم . گند قضیه که درآمد ، مدیر کارخانه منکر همه چیز شد

و من قربانی شدم . البته دو ماه بعد با تعویض مدیر کارخانه و به خاطر نیازشان به من دوباره برگشتم سر کار .  ولی تازه

فهمیدم که دیگران به چه راحتی می توانند زیر پا لهت کنند .
 
 
    اوایل ارتباط این خاطرات را باهم نمی فهمیدم . فقط گاه و بیگاه خاطره ای برایم زنده می شد . اما حالا سعی می کنم

آنچه را که به ذهنم می رسد جمع بندی کنم . اغلب ما انسانها ، گذشته از اختلافات نژادی و مذهبی و موقعیت جغرافیایی ، در

سالهای اولیه ی زندگی رویاهایی زیبایی داریم که در صورتیکه آینده ی خود را بر اساس آنها بنا کنیم ، دنیایی پر از صلح و صفا

خواهیم داشت . اما به دلیل اینکه این رویاها و آرزوها به پشتوانه ی آگاهی مجهز نیستند و ادراک حقایق زندگی با آنها همراه نیست

، بنابراین در برخورد با تضادهای زندگی رنگ می بازند و به فراموشی سپرده می شوند . مثلا اغلب کودکان به طور طبیعی دروغ

نمی گویند و یا دروغ گفتن برایشان سخت است ، ولی وقتی با دروغگویی در جامعه مواجه می شوند ، اگر دلیل محکمی برای دروغ

نگفتن نداشته باشند ، کم کم عادت راستگویی را از یاد می برند . می توان مثالهای بسیاری  زد : حس همکاری ، کمک به همنوع

، احترام به والدین ، احترام به حقوق دیگران ، و هر آنچه که به عنوان هنجارهای اجتماعی شناخته می شوند از این دست هستند .

ناهنجاریهای فردی نیز به گونه ای ناشی از عدم درک وشناخت حقایق هستی می باشند و در رودررویی با تضادهایی که از حل آنها

عاجزیم پیدا می شوند . غرور و تفاخر ، خود شیفتگی ، حسادت و ... از این جمله اند .
    عرفان که در واقع به شناخت ما از هستی اطلاق می شود ، باید جامع و کامل باشد و علاوه بر پاسخ به سوالات مهمی مانند

اینکه من از کجا آمده ام و یا به کجا خواهم رفت ، باید جوابگوی زندگی کنونی من هم باشد و در صورتیکه نتواند برای مشکلات

امروز من راه حلی ارایه دهد ، صحبت در مورد زندگی قبلی و مراحل بعدی بی فایده خواهد بود .
    از طرفی ، پند و نصیت نیز چاره ی کار نیست و صرف دانستن و شنیدن این مسایل ، دردی از کسی دوا نخواهد کرد .

چه ، سالهاست که گوش بشریت پر از اندرز و نصیحت است . پس نیازمند شیوه ای نوین هستیم تا بدون استفاده از تمامی

ابزارهایی که امتحان خود را پس داده اند ، به ادراک چیزهایی برسیم که ما را یاری می کنند تا این مقطع از زندگی را به بهترین نحو

ممکن پشت سر بگذاریم . مثلا در ما ظرفیتی ایجاد شود تا با آن چیزهایی که مورد پسندمان نیست به راحتی کنار بیاییم . یا به

ذهن لجام گسیخته مان افسار بزنیم و مهارش کنیم . یا در برابر حوادث و سوانح مدیریت بحران داشته باشیم تا به جای خسارت و

ضربه زدن به خود و دیگران ، بحران را بهترین شکل ممکن پشت سر بگذاریم . یا اینکه خاطرات بد گذشته آزارمان ندهد . و

بسیاری چیزهای دیگر . چیزهایی که به من اجازه می دهند بی دغدغه ، در پی آرزوهای شیرین کودکی ام باشم و با ذهنی که

گسترده تر می شود ، رویاهای بزرگتری را دنبال کنم .
    اینها همه ، دورنمایی از عرفان حلقه است که در اختیار همگان قرار می گیرد . البته من هنوز تمام و کمال به آنچه گفته

ام دست پیدا نکرده ام که به هر حال باید مسیری را طی کرد تا بدانجا رسید . اما این مسیر برای هر کس که اشتیاق بیشتری داشته

باشد ، کوتاهتر خواهد بود و مشکلات من نیز ناشی از کوتاهی خود من است . به هر حال : من اگر خراب و مستم ، سخن

ثواب گویم .
    کوتاه آنکه خاطرات من ، به من گوشزد می کنند که بی ادراک و شناخت جهان پیرامونی ، بهشت دوران کودکی ، بهشتی

است در جهل و ناآگاهی که در برخورد با تضادها ، سرابی بیش نخواهد بود . باید پایه های آن را دوباره ، بر اساس آگاهی بنا کرد

تا جاودان باشد .
 
 

Buzz it!Digg it!Share in FacebookTweet it!

0
Powered by www.mahsanco.ir

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مقالات استاد محمد علي طاهري

گزيده

ورود اعضا / عضویت

نظرسنجی

آيا بيماري هاي شما با فرادرماني درمان شده اند؟

آمار بازدیدکنندگان

566614230
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه قبل
مجموع
8734
9611
29178
17562108
233555
316947
566614230

Server Time: 2020-02-24 23:06:47

Google Translator

معرفی سایت به دوستان


Design BY ErfaneKeihani.tk